محمد بن حسين رازي
6
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
و در زمين هيچ بقعه نبود از كى و اطهر و انورتر از آن بقعه كه محمد را صلى اللّه عليه و آله در آن نهادند . گفت : مرا سخن وى عجب آمد ، پس مرا وداع كرد و بازگرديد و من او را نديدم الا بعد مرگ پسر ابو قحافه و نشستن پسر خطاب ، آنگه به مدينه آمد و چون آوازهء قدوم او به من [ 566 پ ] رسيد پيش وى رفتم ، سلام كردم . مرا بشناخت و مرا به خود نزديك كرد و پيش خود بنشاند و گفت : من صفت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله كه از كعب الاحبار شنيده بودم با خلق مىگفتم . مردم متعجب بماندند . مىگفتند كه كعب الاحبار ساحر است . چون كعب الاحبار بشنيد گفت : اللّه اكبر اللّه اكبر ، دو بار ، به خداى عز و جل كه من نه ساحرم . آنگه سفطى كوچك از توشهدان بيرون آورد ، درى اسفيد ، قفلى بر آن زده از زر سرخ مهرى بر آن ، مهر برگرفت و قفل بگشود . حريرى سبز از آنجا بيرون آورد سخت پيچيده . گفت : مىدانيد كه چه در ميان اين حرير است ؟ گفتند : نه . گفت : صفت رسول صلى اللّه عليه و آله و نعت او درش است و اخلاقش . قوم گفتند : رحمت خداى بر تو باد ؛ خبر ده ما را از ابتداى آفرينش رسول صلى اللّه عليه و آله . كعب الاحبار گفت : بلى ، چون خداى تعالى خواست كه محمد آفريند جبرئيل را فرمود تا قبضهء اسفيد كه قلب و بها و نور زمين است بيارد . جبرئيل فرو آمد با ملايكه فراديس و ملائكهء صفيح اعلى و قبضهء رسول صلى اللّه عليه و آله از موضع قبر وى برگرفت . و آن روز آن خاك پاك و اسپيد بود ، آن را به آب نسيم بسرشت . و آن را همچو درى كرد اسفيد . آنگه در انهارهاى بهشت فروبرد و در آسمانها بگردانيد و در زمينها و درياها . ملايكه محمد را و فضل او بشناختند پيش از آنكه آدم را شناسند . چون آدم را بيافريد از خطهاى پيشانى خود همهمهاى مىشنيد مانند حركت ذر ، گفت : خدايا ، اين چيست ؟ گفت : اين تسبيح خاتم انبياء و سيد رسل است از فرزندان تو ، نگه دار او را به عهد و ميثاق من ، كه ننهى او را الا در صلبهاى پاك و ارحامهاى زاهر مطهر .